درد دلهای من
حرف دلت را امروز بگو....اگر امروز گفتی میشود :: حرف دل.......اگر نگفتی میشود :: درد دل

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٦/٦ ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

سلام دوستای گلم قلب

واقعا شرمنده که اینقدر دیر اپ کردمناراحت

راستش اصلا نمیدونم چی باید بگم  قبلا چطوری مینوشتم خخ به کل فراموش کردم نیشخند

راستش رو بخواین این مدت درگیر کارهای پروانه اشتغالم بودم همش یک پام تو اداره نظام مهندسی بود یک پام دارایی بود بینش هم کارهای محضریش ماشاالله قبول شدتش یک دنگ و فنگ دشت گرفتن پروانه و ثبت امضاش هزار دنگ و فنگ یعنی هر بار گفتم بیخیال دیگه ادامه ندم اما باز شوهر جان گفت یعنی چی این حرف برو تو میتونی بابام هم از طرف دیگه هر روز مثل این پشتیبان های درسی واسه کنکوری ها بهم زنگ میزد که امروز تا کجا پیش رفتی نیشخندخلاصه اینقدر پیگیر من شدن که برم بچسبم به کارهام که خداروشکر غول اخر فقط مونده که جواب اداره نظام مهندسی هست لبخند

تو ماه رمضان هزاااار بار میخواستم اپ کنم اما نشد که نشد همش ضعف روزه باعث میشد بخوابم خخ همش هم دعوت بودیم وقتی هم میرسیدیم خونه تندتند بساط سحر رو باید اماده میکردم تو همین حین دندون درد هم شدم که مجبور شدم برم عکس فک بگیرم و ببینم هی واااای من چقدر دندون خراب دارم خنثی اونم منی که نخ دندون و مسواکم ترک نمیشه نگرانیعنی عاشق جنس دندونامم  خخ نیشخندخلاصه دکتر واسم اورژانسی وقت گزاشت و تو یک روز یک دندون از فک بالاو یک دندون از فک پایین رو واسم همزمان عصب کشی کرد از ساعت چهار تا ده شب من دهنم باز بود کلی هم امپول بیحسی نوش جان کردم چون دندون بالاییم هی بحسیش تموم میشد درد میگرفت خلاصه شب وقتی با دندونهای عصب کشی شده که پانسمان بودن امدم خونه حس بدی داشتم خنثی کلا لبام پوست پوست شده بود فکر کنم یک چند سانتی هم گشاد شد دهنم خخ نیشخندهی دکترم میگفت دهنتو بیشتر باز کن خو بازتر از این خخ باز چند روز بعدش رفتم که پانسمان رو برداره و واسم پرشون کنه عر عر عر حالم از دندونپزشکی بهم میخوره اون صدا مته اش تو گوشم اه اه سبزحالا تموم شده منشیش بهم میگه نوبت بعدیتونو کی بزارم واسه فلان دندونتون سوالگفتم یکسال بعد قهقهه حالاحالاها  اینورا پیدام نمیشه خخ نیشخندحالا کمتر از یک ماه از این موضوع میگذره دندون عصب کشی فک بالام از دو روز پیش شروع کرده به درد گرفتن اونم چه دردی دست بهش نمیتونم بزنم گفتم به دندونم لامصب مثلا تو عصب نداری چته اخه عصبانیاما همش درد دارم دیروز به دکترم زنگ زدم موضوع رو گفتن گفت سریع پاشو بیا گفتم باشه فردا میام الان نمیتونم خخ نیشخند (یک روز هم یک روز) حالا امروز باید برم دوباره دندونپزشکی ای خدااااااااااااا 

بفرمایید چایی البالو

دیگه چی بگم اهان هفته قبل جاتون خالی رفتیم باغ دایی شوهر و من یکی از مورد علاقه هامو دیدم و رفتم سراغش بله بله درخت های شاتوت شیرین و دلی از عزا در اوردم کلا توت و شاتوت رو دوست دارم رو درخت باشه و خودم بکنم بخورم چشمک فرداش چشتون روز بد نبینه ساعت هشت صبح یکدفعه از خواب پریدم  اونم با حس مرگ که تا از تخت بلند شدم نفهمیدم خودمو چطوری به دشویی رسوندم و فقط بالا اوردم اول تو حالت خواب فکر کردم دارم خون بالا میارم که دیدم شاتوت های بی ادب حالمو یهم زدن سبزخلاصه هر چی خوردم رفتم دشویی  مثل جنازه افتادم تو خونه عصرش رفتم دکتر و دو تا امپول یکی واسه سردرد و یکی واسه تهوع بهم زد که بهتر شدم حداقل اون حس تهوع دیگه باهام نبود و اما کلا حالم اصلا خوب نبود اما به مرور و با مصرف داروهام و رعایت کردن حرفهای دکتر حالم خوب شد فقط از خدا تو اون حالم یک چیز خواستم که خدایا اگه لایق مادرشدن بودم فقط ازت میخوام ویار نداشته باشم از خود راضیو اینکه واقعا قدر سلامتی رو من تو اون چند روز فهمیدم و هر روز صبح و هر شب خدارو بابت اینکه سلامتم شکر میکنم حالا تو اون دوران بیحالیم یک تولد هم دعوت شدم تولد دختر دوست مشترک من و سحر که تا امدم یکم دلمه بخورم یکدفعه حالم منقلب شد چنان معدم سووووخت که فقط خدا خدا میکردم خونه مردم بالا نیارم و از دوستم خواستم بهم عرق نعناع بده تا یکم بهتر بشم دوستم اخر مهمونی به شوخی میگفت من فقط از سپیده راضیم امد فقط بهش یک چایی دادم و عرق نعناع مهمون کم خرجی بود خخنیشخند

شاتوت (از رو نمیرم بازم میخوامنیشخند)

تواینمدتی که نیومدم اتفاق های زیادی افتاد که اصلا حضور ذهن ندارم کلی مهمونی تولد رفتیم و اینکه اهااان کلاس ژله تزریقی رفتم و کلی خوشم امد

این هم اولین گلهای تزریق شده من

راستی اینبار یکهویی دلم خواست به یاد قدیم بدون رمز بنویسم لبخند

پ.ن: امروز واسه دندونم رفتم اول عکس گرفت و گفت عکس که خمخ چیزش خوبه و بعد بین دندونام کاربن گزاشت و فهمید که دندون بالاییم بلند و بهش فشار میاد و دوباره صدا مته اه اه اه و کوتاه کردن دندونم یعنی مثل اب رو اتیش خوب خووووووب شدم گفتم بیام بنویسم نگران نشینلبخند

یک چندتا عکس ادامه مطلب میزارمچشمک


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ ۱۳٩٥/٤/۳٠ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٢/٩ ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

دوستای عزیزم پست پایین جدید و رمزش هم عوض نشدهلبخند


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۱/۱٦ ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۱/۱٥ ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٤/۱٢/٢٠ ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

سلام ١٠ اسفند ٨٩ با کلی شوق استارت وبلاگ روزدم و شروع کردم ب خاطره نویسیقلب

اوایل شوخی گرفته بودم و فکر میکردم فوقش یک ماه بتونم دووم بیارم و زود زود بر میگردم ب دفتر خاطراتم چشمکاما هر چی زمان میگذشت میدیدم نه انگار به این خونه مجازیم وابسته شدم و باید بیام بنویسم لبخندباید بیام و خاطرات دوستهامو بخونم و نظرمو بهشون بگم و نظرات دوستهامو در مورد خاطرات خودم بدونملبخند

امسال پنج ساله ک وبلاگمو دارم قلبو همچنان ب خاطره نوشتن دارم ادامه میدم هر چند کمتر شده اما سعی میکنم بنویسم و حتی ماهی یکبار مژه

وبلاگمو دوس دارم چون خاطرات بالا و پایین شدن زندگیم ب طور کامل توش ثبت شده و هم اینکه باعث شد کلی دوست خووووب داشته باشم ک همچنان دوستیمون ادامه داره و پا بر جا است قلب

 

 

                                   وبلاگ زیبای من پنج سالگیت مبارک


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()