درد دلهای من
حرف دلت را امروز بگو....اگر امروز گفتی میشود :: حرف دل.......اگر نگفتی میشود :: درد دل

سلام دوستای گلم دیدین چه زود برگشتم

گفتم حداقل یکبار زود بیام و موضوع بیات تعریف نکنم و شما رو هم در جریان همکنون زندگیم قرار بدم مثل قبل اما هرچند تعداد خواننده هام تک رقمی شده هی ی ی ی ی ی ی

تو این ماهی که گذشت من و شوهر تصمیم گرفتیم خونه رو جابجا کنیم و بیام نزدیک مامان من که هم خیال شوهر راحت باشه از من هم اینکه به همه جا نزدیک باشیم

این سه سال که خونمون دور بود همیشه اگه جایی میخواستیم بریم به خاطر دوری مسیر همیشه من از صبح کوچ میکردم سمت خونه مامانم و ما هیچوقت 5شنبه و جمعه خونه خودمون نبودیم به خاطر ترافیک های سنگین تو اخر هفته و از همه مهمتر قطعی اب داشتیم چون اکثر باغ های مشهد اطراف خونه ما بود و فشار کلا صفر میشد اگه هم اب بود همیشه مثل نخ بود واسه همین در طی روز نه میشد بریم حموم و نه میشد ظرف ها رو بشورم خلاضه وضعی داشتیم بیا وببین همیشه من ذخیره اب داشتم و وای به حال اون روز که مهمون هم داشتم کلا دیگه همون نخ اب هم نبود و کلا اوضاع میشد قمر در عقرب اگه یادتون باشه بارها گفته بودم تو نوشته هام که مهمون داشتم و اب قطع بوده

خلاصه تصمیم قاطع گرفتیم واسه جا به جایی و کفش اهنی به پا کردیم و راهی بنگاه ها شدیم هر روز روزنامه قسمت نیازمندی ها رو چک میکردم و من هم کلا تو سایت دیوار و شیپور و مسکن مشهد بودم و همونجوووووووور موردی بود که میافتم وهمونجووووووووور هم میرفتیم بازدید و دقیقا همونجووووووووووور هم معناب واقعی مفاهیم رو میفهمیدیم که همکف تو زبون بنگاهی ها یعنی چهار پله به سمت زیر زمین معنی دوبلکس یعنی خونه قدیمی دو طبقه که از پله های ورودی به هم راه دارن و.....خلاصه هر روز ناامید تر از روز قبل میومدیم خونه حتی دیگه نزدیک خونه مامان من هم واسمون دیگه مهم نبود و فقط تمیزی خونه مد نظرمون بود اما انگار نه انگار .....دیگه حتی به جایی رسیدیم که شوهری گفت تو دیگه نیا من میرم اگه خوب بود بعدا میبرمت

دیگه داشتیم کم کم از تصمیممون منصرف میشدیم و میگفتیم ما که این همه اونجا نشستیم عیب نداره باز هم همونجا باشیم که موبایل شوهر زنگ خورد و یکی از بنگاه ها بود و مثل اینکه یک مورد اتفاقا نزدیک خونه مامانم پیدا کرده بود واسمون  که شوهر گفت باشه الان میام  و بهم گفت من میرم اگه خوب بود بعد با هم بریم  خلاصه رفت و گفت سپیده رفتم دیدم به نظرم خوبه چون هم نزدیک به خونه مامانت هست  هم تمیز هم اینکه مستاجرش خونه خریده که میخواد پا بشه خونه خوش یمنی هست / کلا شوهر خونه هایی که میرفتیم واسه بازدید اونهایی که به نسبت خوب بودن و مستاجر داشتن میپرسید دلیل رفتنشونو رو این مسایل حساس هست/ بعد بهم گفت فقط یک مشتری قبل ما رفتن اونها هم خواستن اما تصمیم نهاییشونو گفتن فردا میدن

خلاصه صبح خبر داد که انها گفتن فعلا کنسل و این شد که شوهر گفت حاضر بشو بریم ببینی اگه خوشت امد قرار قولنامه بگذاریم و این شد که رفتیم من خوشم امد فقط زیاد خوش نقشه نبود اما هم منطقه اش عااالی هم نزدیک مامانم هستم و همه چیز دور و برمون هست و نزدیک به همه جا هستیم درست هست که به نسبت خونه قبلمون خیلی کوچیکتر هست اما مزایاش اینقدر زیاد هست که کوچیکیش توش گم هست حالا عیبی نداره فوقش بعضی از وسایلم میره انباری مامانم والا

اما از اونجایی که شوهر وسواس هست داره خونه رو رنگ میکنه و کاغذ دیواریهاشو میکنه و دوباره کاغذ با سلیقه خودمون میکنه و بعد هم میخواد به قول خودش خونه رو غسل بده و تو اوایل هفته بعد اسباب ببریم انشاالله و اینکه اسباب هامو جمع کردم به کمک مامانم اما هنوز یکم دیگه مونده که کار خاصی نیست مهم اشپرخونه بود که جمع شد

اما از احساس خودم بگم نمیدونم چرا با اینکه میدونم تازه زندگیم داره شروع میشه اما دلم میگیره از این جا به جایی نمیدونم شما هم مثل من بودین یا نه به هر جای خونه نگاه میکنم تمام خاطرات این سه سال میاد جلو چشمم و دلم میگیره کلی عکس گرفتم از خونه که گاهی واسه دل خودم ورقشون بزنم وای که چقدر بد بود موقعی که داشتم استارت جمع کردن وسایل اشپزخونه رو میزدم انگار دستم قفل شده بود و مغزم فرمون نمیداد اصلا دلم نمیخواست جمع کنم نمیدونم چرا در صورتی که خیلی خیلی خوشحالم از این جابه جایی

به قول شوهر تازه میخوایم زندگی با ارامشون رو شروع کنیم قلببه امید خدا

بعد جا به جا شدن واستون عکس حتما میزارم لبخند

منو تو دعاهاتون فراموش نکنینماچدوستون دارم


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٦/۱٢ ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٦/٦ ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

سلام دوستای گلم قلب

واقعا شرمنده که اینقدر دیر اپ کردمناراحت

راستش اصلا نمیدونم چی باید بگم  قبلا چطوری مینوشتم خخ به کل فراموش کردم نیشخند

راستش رو بخواین این مدت درگیر کارهای پروانه اشتغالم بودم همش یک پام تو اداره نظام مهندسی بود یک پام دارایی بود بینش هم کارهای محضریش ماشاالله قبول شدتش یک دنگ و فنگ دشت گرفتن پروانه و ثبت امضاش هزار دنگ و فنگ یعنی هر بار گفتم بیخیال دیگه ادامه ندم اما باز شوهر جان گفت یعنی چی این حرف برو تو میتونی بابام هم از طرف دیگه هر روز مثل این پشتیبان های درسی واسه کنکوری ها بهم زنگ میزد که امروز تا کجا پیش رفتی نیشخندخلاصه اینقدر پیگیر من شدن که برم بچسبم به کارهام که خداروشکر غول اخر فقط مونده که جواب اداره نظام مهندسی هست لبخند

تو ماه رمضان هزاااار بار میخواستم اپ کنم اما نشد که نشد همش ضعف روزه باعث میشد بخوابم خخ همش هم دعوت بودیم وقتی هم میرسیدیم خونه تندتند بساط سحر رو باید اماده میکردم تو همین حین دندون درد هم شدم که مجبور شدم برم عکس فک بگیرم و ببینم هی واااای من چقدر دندون خراب دارم خنثی اونم منی که نخ دندون و مسواکم ترک نمیشه نگرانیعنی عاشق جنس دندونامم  خخ نیشخندخلاصه دکتر واسم اورژانسی وقت گزاشت و تو یک روز یک دندون از فک بالاو یک دندون از فک پایین رو واسم همزمان عصب کشی کرد از ساعت چهار تا ده شب من دهنم باز بود کلی هم امپول بیحسی نوش جان کردم چون دندون بالاییم هی بحسیش تموم میشد درد میگرفت خلاصه شب وقتی با دندونهای عصب کشی شده که پانسمان بودن امدم خونه حس بدی داشتم خنثی کلا لبام پوست پوست شده بود فکر کنم یک چند سانتی هم گشاد شد دهنم خخ نیشخندهی دکترم میگفت دهنتو بیشتر باز کن خو بازتر از این خخ باز چند روز بعدش رفتم که پانسمان رو برداره و واسم پرشون کنه عر عر عر حالم از دندونپزشکی بهم میخوره اون صدا مته اش تو گوشم اه اه سبزحالا تموم شده منشیش بهم میگه نوبت بعدیتونو کی بزارم واسه فلان دندونتون سوالگفتم یکسال بعد قهقهه حالاحالاها  اینورا پیدام نمیشه خخ نیشخندحالا کمتر از یک ماه از این موضوع میگذره دندون عصب کشی فک بالام از دو روز پیش شروع کرده به درد گرفتن اونم چه دردی دست بهش نمیتونم بزنم گفتم به دندونم لامصب مثلا تو عصب نداری چته اخه عصبانیاما همش درد دارم دیروز به دکترم زنگ زدم موضوع رو گفتن گفت سریع پاشو بیا گفتم باشه فردا میام الان نمیتونم خخ نیشخند (یک روز هم یک روز) حالا امروز باید برم دوباره دندونپزشکی ای خدااااااااااااا 

بفرمایید چایی البالو

دیگه چی بگم اهان هفته قبل جاتون خالی رفتیم باغ دایی شوهر و من یکی از مورد علاقه هامو دیدم و رفتم سراغش بله بله درخت های شاتوت شیرین و دلی از عزا در اوردم کلا توت و شاتوت رو دوست دارم رو درخت باشه و خودم بکنم بخورم چشمک فرداش چشتون روز بد نبینه ساعت هشت صبح یکدفعه از خواب پریدم  اونم با حس مرگ که تا از تخت بلند شدم نفهمیدم خودمو چطوری به دشویی رسوندم و فقط بالا اوردم اول تو حالت خواب فکر کردم دارم خون بالا میارم که دیدم شاتوت های بی ادب حالمو یهم زدن سبزخلاصه هر چی خوردم رفتم دشویی  مثل جنازه افتادم تو خونه عصرش رفتم دکتر و دو تا امپول یکی واسه سردرد و یکی واسه تهوع بهم زد که بهتر شدم حداقل اون حس تهوع دیگه باهام نبود و اما کلا حالم اصلا خوب نبود اما به مرور و با مصرف داروهام و رعایت کردن حرفهای دکتر حالم خوب شد فقط از خدا تو اون حالم یک چیز خواستم که خدایا اگه لایق مادرشدن بودم فقط ازت میخوام ویار نداشته باشم از خود راضیو اینکه واقعا قدر سلامتی رو من تو اون چند روز فهمیدم و هر روز صبح و هر شب خدارو بابت اینکه سلامتم شکر میکنم حالا تو اون دوران بیحالیم یک تولد هم دعوت شدم تولد دختر دوست مشترک من و سحر که تا امدم یکم دلمه بخورم یکدفعه حالم منقلب شد چنان معدم سووووخت که فقط خدا خدا میکردم خونه مردم بالا نیارم و از دوستم خواستم بهم عرق نعناع بده تا یکم بهتر بشم دوستم اخر مهمونی به شوخی میگفت من فقط از سپیده راضیم امد فقط بهش یک چایی دادم و عرق نعناع مهمون کم خرجی بود خخنیشخند

شاتوت (از رو نمیرم بازم میخوامنیشخند)

تواینمدتی که نیومدم اتفاق های زیادی افتاد که اصلا حضور ذهن ندارم کلی مهمونی تولد رفتیم و اینکه اهااان کلاس ژله تزریقی رفتم و کلی خوشم امد

این هم اولین گلهای تزریق شده من

راستی اینبار یکهویی دلم خواست به یاد قدیم بدون رمز بنویسم لبخند

پ.ن: امروز واسه دندونم رفتم اول عکس گرفت و گفت عکس که خمخ چیزش خوبه و بعد بین دندونام کاربن گزاشت و فهمید که دندون بالاییم بلند و بهش فشار میاد و دوباره صدا مته اه اه اه و کوتاه کردن دندونم یعنی مثل اب رو اتیش خوب خووووووب شدم گفتم بیام بنویسم نگران نشینلبخند

یک چندتا عکس ادامه مطلب میزارمچشمک


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ ۱۳٩٥/٤/۳٠ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٢/٩ ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

دوستای عزیزم پست پایین جدید و رمزش هم عوض نشدهلبخند


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۱/۱٦ ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۱/۱٥ ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٤/۱٢/٢٠ ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()