درد دلهای من
حرف دلت را امروز بگو....اگر امروز گفتی میشود :: حرف دل.......اگر نگفتی میشود :: درد دل

عکس خونه رو گذاشتم تو پست قبلچشمک

 

سلام هی میخوام بیام بنویسم هی ی ی ی نمیشه تا که الان قسمت شد حالا ببینم تا کجا پیش میره این ثبت خاطراتم

خوب از مسافرت که امدیم همون شب چمدونمونو باز کردم یک دور ماشین لباسشویی رو زدم و بعد از یک دوش حساااااااابی زودتر از همیشه خوابیدیم

فرداش یکشنبه روضه مامانیم بود صبح دوباره ماشین رو زدم و یک دور و نهار درست کردم چمدونو ضدعفونی کردم و سر جاش گذاشتم و حاضر شدم و مامانم ساعت 4 امد دنبالم و رفتیم پیش به سمت روضه کلی با دختر خاله هام گفتمان کردیم و بسی خوش گذشت اخر شب شوهر امد دنباالم و پیش به سمت فرودگاه اخه سحر و شوهرش هم تعطیلات رفته بودن ترکیه و همون شب میرسیدن واسه همون گفته بودیم که میایم دنبالتون دلم واسه پارمیس یکذره شده بود هرچند خدا پدر فیس تایم رو بیامرزه همش با هم در ارتباط بودیم خلاصه تا پروازشون بشینه و چمدوناشونو تحویل بگیرن من و شوهر هم رفتیم یک چایی زدیم که تو اون هوا سرد خیلی مزه داد به محض اینکه دیدیمشون پارمیس پرید تو بغلم و تمام چیزهایی که بلد بود رو واسم یکی یکی انجام داد تا اینکه رسیدیم در خونه و چون پارمیس نمیرفت بغلم اجبارا رفتیم بالا تو خونشون ویکمی نشستیم و یکم حرف زدیم و چایی و بعد هم پارمیس خوابید ما امدیم خونه خودمون

دوشنبه عصر قبل اینکه برم خونه مامانم ظرف همسایه رو به رویی رو گذاشتم تو سینی کنارشم شکلاتی که واسش خریده بودم از کیش رو گذاشتم و بردم بهش دادم اخه قبل اینکه بریم کیش واسم فرنی اورد و بهم خوش امد گفت دخترش در رو باز کرد بهش شکلات و ظرف رو دادم و امدم سوغاتی پارمیس و شکلات مامانم اینها رو برداشتم و پیش به سوی خونه مامانم قبل از من سحر رسیده بود و اینگونه سوغاتی ها رو رد و بدل کردیم و کلی خاطرات سفر تعریف کردیم که سحر واسه من از ال سی واکی بلیز شلوار گرم و واسه بچه نداشتم دو تا بادی گرفته بود و یک شکلات بزرگ

سه شنبه مامانم و سحر عصر رفتن خونه مامانیم چون خاله ام اش پشت پا سربازی پسرش رو درست کرده بود اما من نرفتم چون روز اول که از کیش رسیدیم رفته خونه مامانیم روضه روز بعدش رفتم خونه مامانم و اگه اون روز هم نمیرفتم خونه بنفش دیگه واویلا واسه همین به مامانم گفتم عذرم موجه هست و به خاله بگو اش واسم بفرسته خخ خلاصه رفتم خونه بنفش و شکلات سوغاتی رو دادم و کلی عکسهای گوشیمو نگاه کرد و تعریف کرد و در اخر یک ساعتش که من قبلا بهش گفته بودم قشنگه رو داد بهم گفت تو دستای تو قشنگ واست باطری جدید هم گزاشتم هرچی گفتم نه قبول نکرد گفت من دیگه چشام نمیبینه صفحه اش رو و اینگونه بود ساعتی به ساعتهام اضافه شد

چهارشنبه عصر امدم خونه مامانم سحر هم امده بود اما خونه مامانم جلسه ساختمونشون بود واسه گذاشتن اسانسور و ... که من وسحر تصمیم گرفتیم بریم بازار و یک دوری بزنیم و تا جلسه تموم میشه برگردیم که اول رفتیم ال سی واکی و یک دوری زدیم و بعد رفتیم کیان سنتر و یک دوری زدیم که یک خانم امد جلو بهمون گفت از دخترتوت خیلی خوشم امده اتلیه ما امروز افتتاحیه اش هست خوشحال میشم یک عکس هدیه ما به شما از این فرشته ناز باشه ما هم قبول کردیم هر چند سیوشرت شلوار تنش بود اما عکس خوبی شد و خوشمون امد و واسمون قرار شد رو شاسی بزنه ما فقط پول شاسیشو بدیم و چند روز بعد بهمون تحویل بده اینم از ماجرا اون روز

پنجشنبه صبح همسایه رو به روییمون امد و ازم بابت شکلات تشکر کرد چند تا گلدون هم دم در خونش بود گفتم بفرمایید تو گفت نه میخوام برم گلدونهای جدیدمو تو تراس بزارم کلی کار دارم و رفت عصر هم من رفتم خونه مامانم چون با سحر قرار داشتیم بریم دیدن دوستمون که عمل کرده بود کیشه صفراشو در اورده بودن واسه همین پارمیسو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم ابمیوه خریدیم و پیش به سوی دیدنش که کلی تو همین چند روز به نظرمون لاغر شده بود و کلی گفت و مان کردیم و دوستای دیگمون هم امدن و دو ساعتی به هوای دیدن مریض کنار هم بودیم تا اینکه شوهر سحر امد دنباالمون و رفتیم پارمیسو برداشتیم و به شوهری پیوستیم و با یک ماشین رفتیم یک دوری زدیم و و در اخر رفتیم اس برگر  و بعد خونه سحر و فیلم کفشهایم کو رو دیدیم که به نظرمون خیلی قشنگ بود جمعه عصر رفتیم خونه بنفش که مامانش و داداش کوچیکشو شام دعوت کرده بود و من کلی با ارین بازی کردم خیلی وقت بود ندیده بودمش واسه همین بهم خیلی چسبید شنبه تولد دوستم ازاده دعوت بودیم واسش یک پیراهن خریدم و عصر بعد ار اینکه حاضر شدیم رفتیم تولد و پارمیس کلی تو تولد کیف کرد و خوش گذروند به ما هم خیلی خوش گذشت کلی رقصیدیم و حرف زدیم موقع کادوها کلی ادا اصول اجرا کردیم که خاطره خوبی شد خخ موقع کادو من یکی گفت چراااااااااا قیمتشو نکندی منم که به اداهاشون وارد بودم گفتم خوب کردم بزار بدونه چقدر گرون خریدم خخ ی

یکشنیه صبح پریود شدم کلی درد داشتم من نمیدونم چرا جدیدا اینقدر درد دارم ... عصر سحر پیام داد بیا اینجا من تنهام منم حاضر شدم و شوهری اول منو رسوند بعد رفت سرکار اینقدر پارمیس ذوق زد که منو دید منم کلی چلوندمشو و باهاش بازی کردم و بعد هم رفتم کاچس درست کردم و خودم و سحر خوردیم و پارمیس هم دوقاشقی ما رو همراهی کرد و میگفت به به خلاصه شب شوهر امد دنبالم و قبلش هم رفتیم سی دی فروشی و تمام قسمت های سریال اسپرین رو که تا الان امده رو گرفتیم وای که چقدر قششششششششششششنگ بود همون شب 8 قسمت اولشو دیدم فکر کنم 5 صبح بود که خوابیدیم دوشنبه بلاخره تلسم شکسته شد و امد خونمون هم پرده هاشو زدن هم لوسترشو و من کلی خوشحااااااااال شدم و کلی تغییر دکور دادم باز تا به دلم نشست چیدمان خونم و شب سحرشون امدن و شام واسشون لازانیا درست کردم فرداش که سهشنبه باشه عصر رفتم خونه بنفش اما هیچی یادم نیست از اون روز چهارشنیه هم اصلا اتفاق خاصی نیوفتاد فقط عصر رفتم خونه مامانم تا اینکه 5شنبه سحر دوستهاشو گفته بود بیان به منم گفت بیا و من طبق معمول با شوهری رفتم و منو رسوند و خودش رفت سرکارش اون روز کلی خندیدیم یکی از دوستهای سحر هم تعطیلات رفته بود تایلند و واسه همه سوغاتی اورده بود و من هم صاحب یک سوغاتی دیگه شدم یک تیشرت صورتی البته واسه همه یک شکل اورده بود واسه همین کلی عکس بازی کردیم و شب هم شوهر من و سحر امدن و یکم حکم بازی کردیم و یک فیلم مسخره دیدم اسمش از ذهنم رفته فکر کنم اعترافات ذهن من بود یک همچین چیزی

جمعه مهمونیم بود مامان و بابا خودم وشوهر و سحرشون + پدربزرگم چون دیگه خونم کامل شده بود واسه همین شام دعوت کردم اول میخواستم قرمه سبزی درست کنم ام شوهر گفت نمیخواد از بیرون غذا میگیرم چون هم ظرفهای چینی ات جمع هست تو انباری خونه مامانت هم جا نداریم سفره بنداریم خونه کوچیک و..... خلاصه قانع ام کرد و منم از خدا خواستم خخ فقط میموند یک گردگیری حسااااااااابی که مادرشوهر چشاش برق بزنه و نتونه هیچ ایرادی بگیره و صبح جمعه قشننننننننننننگ در حال سابیدن بودم که بینش زنگ خونمونو زدن که از طرف امار امده بودن خلاصه اطلاعاتو دادم و رفت و باز رفتم سر برق اندازی خونه و بعد هم حموم و بعد خوشگلاسیون و منتظر مهمونهام شدم که اول پدربزرگم و بعد مادرشوهرشون و بعد مامانم و در اخر سحرشون موقع شام که شد سفارشاتو گرفتیم و شوهر زنگ زد که غذا رو بیارن که نیم ساعت بعد اوردن بعد از شام هم مامان و بابام بهم یک پاکت دادن که توش پول بود سحر هم نیم سکه مادرشوهم قابلمه گرانیتی پدربزرگمم پاکت پول کلی ازشون تشکر کردم و گفتم چرا اخه ما که خونه نخریدیم خلاصه اینکه خوش به حال من شد خخ همشو برداشتم واشه خودم خخ

شنبه عصر رفتم خونه بابام و دیگه هیچی یادم نمیاد و یکشنبه صبح همسایه امد خونم و واسم گلدون گیاه گل یخ اورد گفت گفتم نکنه اونروز از این گلدونهام خوشت امده باشه گفتم یک قلمه بزنم واست یک ساعتی پیشم بود و رفت عصر رفتم خونه بابام و با سحر رفتیم یک دوری بزنیم که نتیجه شد عوض کردن لیبل گوشیم و خرید قاب جدید واسه گوشیم دوشنبه هم به همین منوال عصر امدم خونه مامانم سحر هم بود و  شب شیرنی ماشین جدید شوهر خواهر شام رفتیم بیرون که بسیار ایده رستوران دلچسب بود و کلی عکس گرفتیم و بعد هم رفتیم خونه ما و فیلم بادیگارد دیدم که قشنگ بود سهشنبه من و مامانم از طرف اداره بابام همایش دعوت شده بودیم همونی که هر سال خانم فردوسی رو میومد اما امسال اقای رضایی رو گفته بودن خیلی از صحبت هاش خوشم امد بار علمیش فوق العاده بود خلاصه بعد هم من رفتم خونه مادرشو از قبل گفته بودم دیرتر میام  چهارشنبه هم شوهر گفت اینقدر ما این مدت رفتیم خونه دایی ام بگم شب بیان منم گفتم بگو اخه قبلا میخواست بگه گفتم باشه 4شنبه که یچه هاش فرداش تعطیل باشن و این شد که زنگ زد و گفت شب منتظرتونیم که قبول کردن حالا ساعت چند ساعت 6 عصر خلاصه تنها شامی که به ذهنم رسید تو این فرصت کم بتونم اماده کنم فقط الویه و سوپ شیر بود که تند تند اماده کردم یک گردگیری الکی خخ هم کردم و انار که داشتم دون میکردم رسیدن البته قبلش حاضر شده بودم وخوشگلاسون هم کرده بودم یک شکلات بزرگ اوردن و کلی خوش گذروندیم با هم و تا ساعت 3 پیشمون بودن و حسابی خوش گذشت کلی هم از دستپختم تعریف کردن و من همش رو هوت بودم تاره واسشون لبو هم درست کرده بودم کلی شب خوبی بود ساعت 3 که رفتن شوهر امد پیشم و کلی ازم تشکر کرد وبعد هم گفت فردا ظهر مهمون از ترکیه داره نمیرسه بیاد خونه منم همون شب به دوست کارشناسیم پیام دادم فردا نهار تنهام منتظرتم زود بیا که دیدم بیدار بود و جواب داد اخ جوون اگه بدونی چقدر دلتنگنم حتما حتما میام تا بیام ساعت 12 میرسم منم گفتم منتظرتم و بعد هم به دوستای سحر که همیشه منو همه جا دعوت میکنن و هر جا برن واسه منم سوغاتی میارن پیام دادم عصر تشریف بیارین که همه صبح اوکی رو داده بودن ساعت 9 بیدار شدم و قیمه بادمجون واسه نهار رو درست کردن برنج رو هم خیس کردم و رفتم سر کوچه دو بسته نون فانتزی گرفتم و قارچ و امدم خونه تند تند مواد اسنکمو درست کردم و ساندویچ سازمون زدم به برق و یک عالمه اسنک باهاش درست کردم واسه شب  الویه هم از شب قبل کلی اضافه امده بود که گفتم این هم واسه شب و تند رفتم دوش گرفتم و امدم برنجمو دم کردم و رفتم بادمجونهای قیمه ام روهم اضافه کردم و رفتم خوشگلاسیون کردم که دوستم رسید و واسم مجسمه تراش چوب دوتا طوطی روی شاخه اورده بود گفتم اگه خونه بخرم شماها چه میکنین خخ و بعد یک چایی خوردیم و یکمی حرف زدیم و من سالاد شیرازی درست کردم و نهار رو کشیدم و خوردیم دوستم کلی تعریف کرد گفت قیمه ات مثل قیمه حضرت شده عااااااالی گفت بی دلیل نیست شوهرت روز به روز اینقدر چاق میشه خخ بعد فیلم عروسیمو واسش گذاشتم ندیده بود و میوه و چایی هم خوردیم در حین دیدن فیلن کلی مرور خاطرات شد واسم کم کم ساعت 6 شد و سحر و دوستاش هم امدن اونها هم نفری یک شکلات واسم اوردن کلی عکس بازی کردیم و بعد به مامانمم زنگ زدم که تنهاست بیاد پیشمون که تا مامانم امد شام رو هم اوردم و شب خیلی خیلی خوبی بود و شب شوهر من وسحر هم امدن و شب خونه ما خوابیدن و ظهر جمعه از خواب بیدار شدیم و نهار رفتیم ته چین گرفتیم و تا عصر باهم بودیم که عصر سحرشون رفتن خونه خودشون و ما هم رفتیم خونه مادرشو شنبه هم فقط یادمه عصر رفتم پیش پارمیس

یکشنبه صبح از سرما بیدار شدم تا امدم تو پذیرایی دیدم اااا شومینه خود به خود خاموش شده شوهر رو بیدار کردم گفت وای خدا رحم کرده بعد دیدم پکیجمون هم کار نمیکنه بعد رفتم گاز رو روشن کنم دیدم اونم روشن نمیشه خلاصه رفتم دم در همسایه و ازشون پرسیدم گازشون قطع هست که گفتن نه خلاصه شوهر زنگ زد اداره گاز ناحییه شماره کنترل رو گفت و گفتن میان واسه پیگیری و بعد رفت  تو این فاصله همسایه امد واسم فرنی داغ اورد و گفت نهار بیاین خونه ما کلی تعارف کرد کلی ازش تشکر کردم و ده دقیقه بعد از طرف اداره گاز امدن و گفتن کنتورتون مشکل داشته به کل عوضش کردیم اینم از این ماجرا عصرهم پکیج کار قرار بود بیاد که به سحر و مامانم گفتم شما بیاین پیشم که پکیج کار هم امد و گفت خدا بهتون رحم کرده که تا الان نترکیده و چند تا قطعه رو باز کرد و برد و قرار شد فردا هماهنگ کنه بیاد خلاصه فرداش امد و نصب کرد

سه شنبه هم شوهر به مامانش اینا گفته بود از این به بعد سه شنبه ها شما بیاین خونمون انها هم قبول کرده بودن خلاصه شوهر گفت استانبولی درست کن منم صبح که بیدار شدم مواد استانبولی یاهمون لوبیا پلو رو درست کردم و برنجمو خیس کردم و انار دون کردم و مادرشو اینا ساعت 8 شب امدن منم اول چایی و میوه اوردم واسشون و بعد انار ساعت 9 هم برنجمو گذاشتم تا ساعت 10 که شوهر میاد اماده شده باشه که مادرشو گفت دیگه برنج نباشه که رفت و امد راحتتر باشه منم فهمیدم ااااا قرار پس سه شنبه ها کلا بیان و گفتم باشه حتما اینقدر از شام تعریف کردن من رو هوا بودم خخ ساعت 1 هم رفتن و شوهر کلی ازم تشکر کرد اخه قبلش همش بهم میگفت برنجت شفته نشه منم میگفتم تا حالا دیدی میگفت نه اما مواظب باش و از این حرفها

چهارشنبه ساعت 10 همسایه امد بهم گفت چایی گذاشتم بیا با هم بخوریم منم قبول کردم و رفتم کلی مهمون نوازی کرد اول همه جا خونش رو بهم نشون داد بعد تراس پر گل و گیاهشو که چقدر قشنگ بود کلی ازم پذیرایی کرد و در اخر یک ظرف کدو حلوایی بهم دائ یک ظرف مربا خونگی ورقه زردالو و سه تا قلمه از گل و گیاهاش اگه یک ساعت دسگه بودم فکر کنم هموجووووووووور بهم چیزی میداد خلاصه واسم رمز هم گذاشت که وقتی کفشامو اینجوری گذاشتم تنهام بیا پیشم و گفت یک روز با دخترم میایم عکسای عروسیتو ببینیم گفتم تشریف بیارین حتما حتما با اینکه از من بزرگتر اما خیلی خونگرم و انرژیش مثبت واسه همین خوشم امده ازش یک دختر دانشجو داره و یک پسر دبیرستانی خلاصه ماجرایی داریم با همسایه رو به روییمون عصر رفتم پارمیس بازی و شب شوهرها امدن و رفتیم یک دوری زدیم و و از اخر سر از خونه سحر دراوردیم و پیتزا سفارش دادیم و تا بیاد یکم حکم بازی کردیم

پنجشنبه واسه پارمیس سحر از یک هفته قبل وقت اتلیه گرفته بود واسه همین من و سحر و مامانم رفتیم اتلیه اما اصلااااااااااااااااااااا پارمیس همکاری نکرد و همش به عکاس ها میگفت برووووو خخ و به بدبختی چند تا عکس تونستیم انتخاب کنیم اما اونم اصلا لبخند نداره و با غرور تمام نگاه میکنه حالا اماده شد میزارم چون مدلهاش خیلی قشنگ بود گفتم به سحر پارمیس فقط به اتلیه خالش عادت داره خخ بعد هم شوهر سحر امد دنبالمون و بعد رفتیم با شوهری یکی شدیم و رفتیم نوتلا خوردیم اونم چه نوتلایی بس که زیاد بود صبحانه هم جوایگو بود واسمون خخ و بعد هم خونه سحرشون و فیلم دیدن اینبار فیلم خنده های اتوسا رو دیدیم که ای بد نبود به نظرم و بعد هم رفتیم خونمون و صبح تا بیدار شدم لنگ ظهر بود و شوهر رفت جوجه گرفت اورد و خوردیم و بعد من امدم پای وبم و شوهر رفت دنبال کارهاش ننوقتی وسط نوشتنم بودم زنگ زد حاضر باش میام دنبالت میخوایم بریم دیدن مادربزرگم که پاش شکسته منم ثبت موقت رو زدم که دیدم هی واااااااااااای من اینترنت قطع بوده و هیچی ثبت نشده بود فقط تنها کاری که کردم دو تا بک زدم و تو نت ذخیرش کردم که امروز امدم بقیه اش رو بنویسم اگه خدا بخواد خلاصه تند حاضر شدم و رفتیم خونه مادربزرگ شوهر که دایی اش هم امده بود با زن و بچش بنفششون هم بودن و بنفش ساندویچ مرغ درست کرده بود و خلاصه قبل دورهمی امدیم خونمون  شنبه هم تا پامو گذاشتم تو اشپزخونه که چایی دم کنم دیدم هی وای من زمین خیس شده قشنننننننننننننگ خواب از سرم پرید و شوهر رو بیدار کردم و زنگ زد پکیج کاره و گفت خاموشش کنین تا من بیام عصر خلاصه مامانم مهمونی بود اون روز به سحر گفتم پس تو پاشو بیا پیشم خلاصه امد و پکیج کاره هم امد و درستش کرد و گفت منبع رو هم واستون سفارش دادم دیگه عوضش کنم عالی میشه ایشاالله چند روز دیگه میاد که میام عوضش میکنم خلاصه لازانیا درست کردم و شوهرها هم امدن و یکم باهم بودیم و رفتن یکشنبه هم روضه مامانیم بود دقیقا یک ماه شد از روضه شروع کردم خخ سفره حضرت رقیه داشت زندایی ام که نذر کردم و شمع روشن کردم و خلاصه خوش گذشت با فامیل ها بعد هم فهمیدیم یکی از دخترهای فامیل دورمون به خاستگارش جواب مثبت داده و کلا موضوع حول همین چرخید خخ اخرش هم رفتیم خونه سحرشون که سالگرد ازدواجشون بود و کلی عکس بازی کردیم و در اخر فیلم خشم و هیاهو رو گذاشتیم و بعد لالا دیروز هم صبح سحر و مامانم امدن دنبالم و رفتیم بازار چون تولد دختر دایی ام بود عصرش و کادو خریدیم و عصر رفتیم تولد و باز کلللللللللللللی به پارمیس خوش گذشت و امروز هم که از صبح فقط دارم تمیز کاری میکنم 

پست پایین عکس خونه که قولشو داده بودمچشمک


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۸/٢۱ ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۸/۱۱ ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

سلامماچ

امیدوارم حالتون خووووووووووووووب باشهقلب

من هم خوبم خداروشکر و الان امدم بگم که تو خونه جدید مستقر شدم و دارم تازه خونه داری میکنم خخ قبلا که دور بودم همش خونه مامانم بودم و کلا بیشتر واسه تعویض لباس میرفتیم خونمون اما حالا هی مامانم زنگ میزنه کجایی چرا نمیای خخ نیشخندبه قول مامانم میگه تا حالا تو عقد بودی تاره رفتی سر خونه زندگیتزبان

اینم بگم خونم هنوز اماده اماده نشده چون پرده هامونو نزدیم و فقط فعلا استر دارن لوسترهامونم هنوز نزدیم به سقف اما باقی کارها تموم شد ولی خدایی چقدر دنگ و فنگ داشت کلی چیدیم و بهم زدیم و دوباره از نوع میچیدیم خونه کوچیک همچین معایبی رو هم داره همش مثب پازل دنبال قطعه مناسب واسه جای خالی بودیم اما خوب بهتر بگم مزایا چون سلول های خاکستری با قدرت هر چه تمامتر کار میکردن تا پازل رو حل کنن خخ اما بگم از کوچیک بودن خونه یا بهتر بگم از بد نقشه بودن خونه باور کنین خونه صد متر هست اما فضا مفیدش که در اورده 60 متر به زور هست یک اتاق درندشت دراورده یک حموم فضایی به قول شوهر میگه اینقدر بزرگه باید بکنیمش اتاق مهمان خخ به قول بنفش جون میده واسه حموم زایمانی های قدیم خخ نیشخند

خلاصه کوچیکی  خونه باعث شد اکثر وسایلم رو ببرم خونه مامانم باورتون میشه وسیله برقیهام فقط سه چهارتاشو نگه داشتم فقط همونهایی که زیاد استفاده میکردم ازشون و بیشتر وسیبه برقی هام رفت انباری مامانم از سه تا فرشم فقط یکیش جا شد بقیه رفتن انباری مامانم خخ سرویس چینی ام کلهم رفت انباری چرخ خیاطی ام که فقط جنبه تزیینی بود توخونم با میزش کمپلت رفت انباری میز کامپیوترم و متعلقاتش رفت خونه ماامنم تو اتاق خودم و از این به بعد لپتاپمو میبرم خونه خودمکه دست و پا گیر هم نباشه و کلی وسیله دیگه که همه رفت انباری مامانم این خونه جدید فقط یک اتافش کمد داره اما خونه قبلی هر دوتا اتاقش کمد داشت یکی از اتاق ها کمدش سرتاسری بود که شامل سه تا کمد بزرگ میشد و دقیقا همه کمدها پر بود از لباس و فقط تنها راهم این بود که لباسهامو رد کنم بره خیلیهاشون هنوز مارکشون روش بود اما وقتی مجبور باشی باید دل بکنی و به خودت بگی این همه تو کمد من بودن اما یکبار هم استفادشون نکردم چه بهتر از اینکه صاحبی جدید پیدا کنن کلی پالتو و پیرهن مجلسی وکت دامن و مانتو شال و روسری های نوی نو رو جمع کردم و دادم به خالم که تو کار خیر هست اونم برده بود داده بود به یک عروس گفت اینقدر دعات کرد و خوشحال شد وقتی واسم تعریف میکرد گریه ام گرفته بود خیال باطل

خلاصه تو چیرمان پازلمون دیدیم هر کار میکنیم نمیشه که نمیشه واسه همین تصمیم گرفتیم میز نهار خوریمم جمع کنیم خیلی واسم سخت بود اما اینو هم پذیرفتم چون مهمونی که ما نداریم عضو ثابت خونه ما سحر و شوهرش هستن که هممون رو میز چهار نفره اشپزخونه جا میشیم اگه مامان و باباهامونم امدن دیگه خیلی باکلاس سلفش میکنیم خخنیشخند

اینم از این

اما این خونه رو خیلی دوست دارم حس و انرژی مثبتش واسم ملموس تر هست و اتقاق خوبی که با ورودمون تو این خونه افتاد ما تونستیم سربازی شوهر رو بخریم و کلی ی ی ی خوشحالمون کرد سلام سفرهای خارجی خخ البته هنوز کو تا کارتش بیاد خخ نیشخند

ایشاالله خبرهای خوش یکی پس از دیگری واسمون بیاره این خونه فنقلیمونقلب

مهمونی هم فعلا نگرفتیم و جز سحر و شوهرش کسی خونمون نیومدن و این هم نظر من بود تا پرده و لوستر نصب نشه مهمون نمیپذیرم خخنیشخند

و اینجا دوباره میگم تا پرده و لوستر نصب نشه عکس بی عکس خخنیشخند

لبخندشبها میرم حرم همتونو دعا میکنم شما هم منو از دعا خودتون بی نصیب نزارین لبخند


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٧/۱٥ ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

سلام دوستای گلم دیدین چه زود برگشتم

گفتم حداقل یکبار زود بیام و موضوع بیات تعریف نکنم و شما رو هم در جریان همکنون زندگیم قرار بدم مثل قبل اما هرچند تعداد خواننده هام تک رقمی شده هی ی ی ی ی ی ی

تو این ماهی که گذشت من و شوهر تصمیم گرفتیم خونه رو جابجا کنیم و بیام نزدیک مامان من که هم خیال شوهر راحت باشه از من هم اینکه به همه جا نزدیک باشیم

این سه سال که خونمون دور بود همیشه اگه جایی میخواستیم بریم به خاطر دوری مسیر همیشه من از صبح کوچ میکردم سمت خونه مامانم و ما هیچوقت 5شنبه و جمعه خونه خودمون نبودیم به خاطر ترافیک های سنگین تو اخر هفته و از همه مهمتر قطعی اب داشتیم چون اکثر باغ های مشهد اطراف خونه ما بود و فشار کلا صفر میشد اگه هم اب بود همیشه مثل نخ بود واسه همین در طی روز نه میشد بریم حموم و نه میشد ظرف ها رو بشورم خلاضه وضعی داشتیم بیا وببین همیشه من ذخیره اب داشتم و وای به حال اون روز که مهمون هم داشتم کلا دیگه همون نخ اب هم نبود و کلا اوضاع میشد قمر در عقرب اگه یادتون باشه بارها گفته بودم تو نوشته هام که مهمون داشتم و اب قطع بوده

خلاصه تصمیم قاطع گرفتیم واسه جا به جایی و کفش اهنی به پا کردیم و راهی بنگاه ها شدیم هر روز روزنامه قسمت نیازمندی ها رو چک میکردم و من هم کلا تو سایت دیوار و شیپور و مسکن مشهد بودم و همونجوووووووور موردی بود که میافتم وهمونجووووووووور هم میرفتیم بازدید و دقیقا همونجووووووووووور هم معناب واقعی مفاهیم رو میفهمیدیم که همکف تو زبون بنگاهی ها یعنی چهار پله به سمت زیر زمین معنی دوبلکس یعنی خونه قدیمی دو طبقه که از پله های ورودی به هم راه دارن و.....خلاصه هر روز ناامید تر از روز قبل میومدیم خونه حتی دیگه نزدیک خونه مامان من هم واسمون دیگه مهم نبود و فقط تمیزی خونه مد نظرمون بود اما انگار نه انگار .....دیگه حتی به جایی رسیدیم که شوهری گفت تو دیگه نیا من میرم اگه خوب بود بعدا میبرمت

دیگه داشتیم کم کم از تصمیممون منصرف میشدیم و میگفتیم ما که این همه اونجا نشستیم عیب نداره باز هم همونجا باشیم که موبایل شوهر زنگ خورد و یکی از بنگاه ها بود و مثل اینکه یک مورد اتفاقا نزدیک خونه مامانم پیدا کرده بود واسمون  که شوهر گفت باشه الان میام  و بهم گفت من میرم اگه خوب بود بعد با هم بریم  خلاصه رفت و گفت سپیده رفتم دیدم به نظرم خوبه چون هم نزدیک به خونه مامانت هست  هم تمیز هم اینکه مستاجرش خونه خریده که میخواد پا بشه خونه خوش یمنی هست / کلا شوهر خونه هایی که میرفتیم واسه بازدید اونهایی که به نسبت خوب بودن و مستاجر داشتن میپرسید دلیل رفتنشونو رو این مسایل حساس هست/ بعد بهم گفت فقط یک مشتری قبل ما رفتن اونها هم خواستن اما تصمیم نهاییشونو گفتن فردا میدن

خلاصه صبح خبر داد که انها گفتن فعلا کنسل و این شد که شوهر گفت حاضر بشو بریم ببینی اگه خوشت امد قرار قولنامه بگذاریم و این شد که رفتیم من خوشم امد فقط زیاد خوش نقشه نبود اما هم منطقه اش عااالی هم نزدیک مامانم هستم و همه چیز دور و برمون هست و نزدیک به همه جا هستیم درست هست که به نسبت خونه قبلمون خیلی کوچیکتر هست اما مزایاش اینقدر زیاد هست که کوچیکیش توش گم هست حالا عیبی نداره فوقش بعضی از وسایلم میره انباری مامانم والا

اما از اونجایی که شوهر وسواس هست داره خونه رو رنگ میکنه و کاغذ دیواریهاشو میکنه و دوباره کاغذ با سلیقه خودمون میکنه و بعد هم میخواد به قول خودش خونه رو غسل بده و تو اوایل هفته بعد اسباب ببریم انشاالله و اینکه اسباب هامو جمع کردم به کمک مامانم اما هنوز یکم دیگه مونده که کار خاصی نیست مهم اشپرخونه بود که جمع شد

اما از احساس خودم بگم نمیدونم چرا با اینکه میدونم تازه زندگیم داره شروع میشه اما دلم میگیره از این جا به جایی نمیدونم شما هم مثل من بودین یا نه به هر جای خونه نگاه میکنم تمام خاطرات این سه سال میاد جلو چشمم و دلم میگیره کلی عکس گرفتم از خونه که گاهی واسه دل خودم ورقشون بزنم وای که چقدر بد بود موقعی که داشتم استارت جمع کردن وسایل اشپزخونه رو میزدم انگار دستم قفل شده بود و مغزم فرمون نمیداد اصلا دلم نمیخواست جمع کنم نمیدونم چرا در صورتی که خیلی خیلی خوشحالم از این جابه جایی

به قول شوهر تازه میخوایم زندگی با ارامشون رو شروع کنیم قلببه امید خدا

بعد جا به جا شدن واستون عکس حتما میزارم لبخند

منو تو دعاهاتون فراموش نکنینماچدوستون دارم


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٦/۱٢ ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٦/٦ ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

سلام دوستای گلم قلب

واقعا شرمنده که اینقدر دیر اپ کردمناراحت

راستش اصلا نمیدونم چی باید بگم  قبلا چطوری مینوشتم خخ به کل فراموش کردم نیشخند

راستش رو بخواین این مدت درگیر کارهای پروانه اشتغالم بودم همش یک پام تو اداره نظام مهندسی بود یک پام دارایی بود بینش هم کارهای محضریش ماشاالله قبول شدتش یک دنگ و فنگ دشت گرفتن پروانه و ثبت امضاش هزار دنگ و فنگ یعنی هر بار گفتم بیخیال دیگه ادامه ندم اما باز شوهر جان گفت یعنی چی این حرف برو تو میتونی بابام هم از طرف دیگه هر روز مثل این پشتیبان های درسی واسه کنکوری ها بهم زنگ میزد که امروز تا کجا پیش رفتی نیشخندخلاصه اینقدر پیگیر من شدن که برم بچسبم به کارهام که خداروشکر غول اخر فقط مونده که جواب اداره نظام مهندسی هست لبخند

تو ماه رمضان هزاااار بار میخواستم اپ کنم اما نشد که نشد همش ضعف روزه باعث میشد بخوابم خخ همش هم دعوت بودیم وقتی هم میرسیدیم خونه تندتند بساط سحر رو باید اماده میکردم تو همین حین دندون درد هم شدم که مجبور شدم برم عکس فک بگیرم و ببینم هی واااای من چقدر دندون خراب دارم خنثی اونم منی که نخ دندون و مسواکم ترک نمیشه نگرانیعنی عاشق جنس دندونامم  خخ نیشخندخلاصه دکتر واسم اورژانسی وقت گزاشت و تو یک روز یک دندون از فک بالاو یک دندون از فک پایین رو واسم همزمان عصب کشی کرد از ساعت چهار تا ده شب من دهنم باز بود کلی هم امپول بیحسی نوش جان کردم چون دندون بالاییم هی بحسیش تموم میشد درد میگرفت خلاصه شب وقتی با دندونهای عصب کشی شده که پانسمان بودن امدم خونه حس بدی داشتم خنثی کلا لبام پوست پوست شده بود فکر کنم یک چند سانتی هم گشاد شد دهنم خخ نیشخندهی دکترم میگفت دهنتو بیشتر باز کن خو بازتر از این خخ باز چند روز بعدش رفتم که پانسمان رو برداره و واسم پرشون کنه عر عر عر حالم از دندونپزشکی بهم میخوره اون صدا مته اش تو گوشم اه اه سبزحالا تموم شده منشیش بهم میگه نوبت بعدیتونو کی بزارم واسه فلان دندونتون سوالگفتم یکسال بعد قهقهه حالاحالاها  اینورا پیدام نمیشه خخ نیشخندحالا کمتر از یک ماه از این موضوع میگذره دندون عصب کشی فک بالام از دو روز پیش شروع کرده به درد گرفتن اونم چه دردی دست بهش نمیتونم بزنم گفتم به دندونم لامصب مثلا تو عصب نداری چته اخه عصبانیاما همش درد دارم دیروز به دکترم زنگ زدم موضوع رو گفتن گفت سریع پاشو بیا گفتم باشه فردا میام الان نمیتونم خخ نیشخند (یک روز هم یک روز) حالا امروز باید برم دوباره دندونپزشکی ای خدااااااااااااا 

بفرمایید چایی البالو

دیگه چی بگم اهان هفته قبل جاتون خالی رفتیم باغ دایی شوهر و من یکی از مورد علاقه هامو دیدم و رفتم سراغش بله بله درخت های شاتوت شیرین و دلی از عزا در اوردم کلا توت و شاتوت رو دوست دارم رو درخت باشه و خودم بکنم بخورم چشمک فرداش چشتون روز بد نبینه ساعت هشت صبح یکدفعه از خواب پریدم  اونم با حس مرگ که تا از تخت بلند شدم نفهمیدم خودمو چطوری به دشویی رسوندم و فقط بالا اوردم اول تو حالت خواب فکر کردم دارم خون بالا میارم که دیدم شاتوت های بی ادب حالمو یهم زدن سبزخلاصه هر چی خوردم رفتم دشویی  مثل جنازه افتادم تو خونه عصرش رفتم دکتر و دو تا امپول یکی واسه سردرد و یکی واسه تهوع بهم زد که بهتر شدم حداقل اون حس تهوع دیگه باهام نبود و اما کلا حالم اصلا خوب نبود اما به مرور و با مصرف داروهام و رعایت کردن حرفهای دکتر حالم خوب شد فقط از خدا تو اون حالم یک چیز خواستم که خدایا اگه لایق مادرشدن بودم فقط ازت میخوام ویار نداشته باشم از خود راضیو اینکه واقعا قدر سلامتی رو من تو اون چند روز فهمیدم و هر روز صبح و هر شب خدارو بابت اینکه سلامتم شکر میکنم حالا تو اون دوران بیحالیم یک تولد هم دعوت شدم تولد دختر دوست مشترک من و سحر که تا امدم یکم دلمه بخورم یکدفعه حالم منقلب شد چنان معدم سووووخت که فقط خدا خدا میکردم خونه مردم بالا نیارم و از دوستم خواستم بهم عرق نعناع بده تا یکم بهتر بشم دوستم اخر مهمونی به شوخی میگفت من فقط از سپیده راضیم امد فقط بهش یک چایی دادم و عرق نعناع مهمون کم خرجی بود خخنیشخند

شاتوت (از رو نمیرم بازم میخوامنیشخند)

تواینمدتی که نیومدم اتفاق های زیادی افتاد که اصلا حضور ذهن ندارم کلی مهمونی تولد رفتیم و اینکه اهااان کلاس ژله تزریقی رفتم و کلی خوشم امد

این هم اولین گلهای تزریق شده من

راستی اینبار یکهویی دلم خواست به یاد قدیم بدون رمز بنویسم لبخند

پ.ن: امروز واسه دندونم رفتم اول عکس گرفت و گفت عکس که خمخ چیزش خوبه و بعد بین دندونام کاربن گزاشت و فهمید که دندون بالاییم بلند و بهش فشار میاد و دوباره صدا مته اه اه اه و کوتاه کردن دندونم یعنی مثل اب رو اتیش خوب خووووووب شدم گفتم بیام بنویسم نگران نشینلبخند

یک چندتا عکس ادامه مطلب میزارمچشمک


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ ۱۳٩٥/٤/۳٠ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()