درد دلهای من
حرف دلت را امروز بگو....اگر امروز گفتی میشود :: حرف دل.......اگر نگفتی میشود :: درد دل

سلامماچ

امیدوارم حالتون خووووووووووووووب باشهقلب

من هم خوبم خداروشکر و الان امدم بگم که تو خونه جدید مستقر شدم و دارم تازه خونه داری میکنم خخ قبلا که دور بودم همش خونه مامانم بودم و کلا بیشتر واسه تعویض لباس میرفتیم خونمون اما حالا هی مامانم زنگ میزنه کجایی چرا نمیای خخ نیشخندبه قول مامانم میگه تا حالا تو عقد بودی تاره رفتی سر خونه زندگیتزبان

اینم بگم خونم هنوز اماده اماده نشده چون پرده هامونو نزدیم و فقط فعلا استر دارن لوسترهامونم هنوز نزدیم به سقف اما باقی کارها تموم شد ولی خدایی چقدر دنگ و فنگ داشت کلی چیدیم و بهم زدیم و دوباره از نوع میچیدیم خونه کوچیک همچین معایبی رو هم داره همش مثب پازل دنبال قطعه مناسب واسه جای خالی بودیم اما خوب بهتر بگم مزایا چون سلول های خاکستری با قدرت هر چه تمامتر کار میکردن تا پازل رو حل کنن خخ اما بگم از کوچیک بودن خونه یا بهتر بگم از بد نقشه بودن خونه باور کنین خونه صد متر هست اما فضا مفیدش که در اورده 60 متر به زور هست یک اتاق درندشت دراورده یک حموم فضایی به قول شوهر میگه اینقدر بزرگه باید بکنیمش اتاق مهمان خخ به قول بنفش جون میده واسه حموم زایمانی های قدیم خخ نیشخند

خلاصه کوچیکی  خونه باعث شد اکثر وسایلم رو ببرم خونه مامانم باورتون میشه وسیله برقیهام فقط سه چهارتاشو نگه داشتم فقط همونهایی که زیاد استفاده میکردم ازشون و بیشتر وسیبه برقی هام رفت انباری مامانم از سه تا فرشم فقط یکیش جا شد بقیه رفتن انباری مامانم خخ سرویس چینی ام کلهم رفت انباری چرخ خیاطی ام که فقط جنبه تزیینی بود توخونم با میزش کمپلت رفت انباری میز کامپیوترم و متعلقاتش رفت خونه ماامنم تو اتاق خودم و از این به بعد لپتاپمو میبرم خونه خودمکه دست و پا گیر هم نباشه و کلی وسیله دیگه که همه رفت انباری مامانم این خونه جدید فقط یک اتافش کمد داره اما خونه قبلی هر دوتا اتاقش کمد داشت یکی از اتاق ها کمدش سرتاسری بود که شامل سه تا کمد بزرگ میشد و دقیقا همه کمدها پر بود از لباس و فقط تنها راهم این بود که لباسهامو رد کنم بره خیلیهاشون هنوز مارکشون روش بود اما وقتی مجبور باشی باید دل بکنی و به خودت بگی این همه تو کمد من بودن اما یکبار هم استفادشون نکردم چه بهتر از اینکه صاحبی جدید پیدا کنن کلی پالتو و پیرهن مجلسی وکت دامن و مانتو شال و روسری های نوی نو رو جمع کردم و دادم به خالم که تو کار خیر هست اونم برده بود داده بود به یک عروس گفت اینقدر دعات کرد و خوشحال شد وقتی واسم تعریف میکرد گریه ام گرفته بود خیال باطل

خلاصه تو چیرمان پازلمون دیدیم هر کار میکنیم نمیشه که نمیشه واسه همین تصمیم گرفتیم میز نهار خوریمم جمع کنیم خیلی واسم سخت بود اما اینو هم پذیرفتم چون مهمونی که ما نداریم عضو ثابت خونه ما سحر و شوهرش هستن که هممون رو میز چهار نفره اشپزخونه جا میشیم اگه مامان و باباهامونم امدن دیگه خیلی باکلاس سلفش میکنیم خخنیشخند

اینم از این

اما این خونه رو خیلی دوست دارم حس و انرژی مثبتش واسم ملموس تر هست و اتقاق خوبی که با ورودمون تو این خونه افتاد ما تونستیم سربازی شوهر رو بخریم و کلی ی ی ی خوشحالمون کرد سلام سفرهای خارجی خخ البته هنوز کو تا کارتش بیاد خخ نیشخند

ایشاالله خبرهای خوش یکی پس از دیگری واسمون بیاره این خونه فنقلیمونقلب

مهمونی هم فعلا نگرفتیم و جز سحر و شوهرش کسی خونمون نیومدن و این هم نظر من بود تا پرده و لوستر نصب نشه مهمون نمیپذیرم خخنیشخند

و اینجا دوباره میگم تا پرده و لوستر نصب نشه عکس بی عکس خخنیشخند

لبخندشبها میرم حرم همتونو دعا میکنم شما هم منو از دعا خودتون بی نصیب نزارین لبخند


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/٧/۱٥ ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()