درد دلهای من
حرف دلت را امروز بگو....اگر امروز گفتی میشود :: حرف دل.......اگر نگفتی میشود :: درد دل

عکس خونه رو گذاشتم تو پست قبلچشمک

 

سلام هی میخوام بیام بنویسم هی ی ی ی نمیشه تا که الان قسمت شد حالا ببینم تا کجا پیش میره این ثبت خاطراتم

خوب از مسافرت که امدیم همون شب چمدونمونو باز کردم یک دور ماشین لباسشویی رو زدم و بعد از یک دوش حساااااااابی زودتر از همیشه خوابیدیم

فرداش یکشنبه روضه مامانیم بود صبح دوباره ماشین رو زدم و یک دور و نهار درست کردم چمدونو ضدعفونی کردم و سر جاش گذاشتم و حاضر شدم و مامانم ساعت 4 امد دنبالم و رفتیم پیش به سمت روضه کلی با دختر خاله هام گفتمان کردیم و بسی خوش گذشت اخر شب شوهر امد دنباالم و پیش به سمت فرودگاه اخه سحر و شوهرش هم تعطیلات رفته بودن ترکیه و همون شب میرسیدن واسه همون گفته بودیم که میایم دنبالتون دلم واسه پارمیس یکذره شده بود هرچند خدا پدر فیس تایم رو بیامرزه همش با هم در ارتباط بودیم خلاصه تا پروازشون بشینه و چمدوناشونو تحویل بگیرن من و شوهر هم رفتیم یک چایی زدیم که تو اون هوا سرد خیلی مزه داد به محض اینکه دیدیمشون پارمیس پرید تو بغلم و تمام چیزهایی که بلد بود رو واسم یکی یکی انجام داد تا اینکه رسیدیم در خونه و چون پارمیس نمیرفت بغلم اجبارا رفتیم بالا تو خونشون ویکمی نشستیم و یکم حرف زدیم و چایی و بعد هم پارمیس خوابید ما امدیم خونه خودمون

دوشنبه عصر قبل اینکه برم خونه مامانم ظرف همسایه رو به رویی رو گذاشتم تو سینی کنارشم شکلاتی که واسش خریده بودم از کیش رو گذاشتم و بردم بهش دادم اخه قبل اینکه بریم کیش واسم فرنی اورد و بهم خوش امد گفت دخترش در رو باز کرد بهش شکلات و ظرف رو دادم و امدم سوغاتی پارمیس و شکلات مامانم اینها رو برداشتم و پیش به سوی خونه مامانم قبل از من سحر رسیده بود و اینگونه سوغاتی ها رو رد و بدل کردیم و کلی خاطرات سفر تعریف کردیم که سحر واسه من از ال سی واکی بلیز شلوار گرم و واسه بچه نداشتم دو تا بادی گرفته بود و یک شکلات بزرگ

سه شنبه مامانم و سحر عصر رفتن خونه مامانیم چون خاله ام اش پشت پا سربازی پسرش رو درست کرده بود اما من نرفتم چون روز اول که از کیش رسیدیم رفته خونه مامانیم روضه روز بعدش رفتم خونه مامانم و اگه اون روز هم نمیرفتم خونه بنفش دیگه واویلا واسه همین به مامانم گفتم عذرم موجه هست و به خاله بگو اش واسم بفرسته خخ خلاصه رفتم خونه بنفش و شکلات سوغاتی رو دادم و کلی عکسهای گوشیمو نگاه کرد و تعریف کرد و در اخر یک ساعتش که من قبلا بهش گفته بودم قشنگه رو داد بهم گفت تو دستای تو قشنگ واست باطری جدید هم گزاشتم هرچی گفتم نه قبول نکرد گفت من دیگه چشام نمیبینه صفحه اش رو و اینگونه بود ساعتی به ساعتهام اضافه شد

چهارشنبه عصر امدم خونه مامانم سحر هم امده بود اما خونه مامانم جلسه ساختمونشون بود واسه گذاشتن اسانسور و ... که من وسحر تصمیم گرفتیم بریم بازار و یک دوری بزنیم و تا جلسه تموم میشه برگردیم که اول رفتیم ال سی واکی و یک دوری زدیم و بعد رفتیم کیان سنتر و یک دوری زدیم که یک خانم امد جلو بهمون گفت از دخترتوت خیلی خوشم امده اتلیه ما امروز افتتاحیه اش هست خوشحال میشم یک عکس هدیه ما به شما از این فرشته ناز باشه ما هم قبول کردیم هر چند سیوشرت شلوار تنش بود اما عکس خوبی شد و خوشمون امد و واسمون قرار شد رو شاسی بزنه ما فقط پول شاسیشو بدیم و چند روز بعد بهمون تحویل بده اینم از ماجرا اون روز

پنجشنبه صبح همسایه رو به روییمون امد و ازم بابت شکلات تشکر کرد چند تا گلدون هم دم در خونش بود گفتم بفرمایید تو گفت نه میخوام برم گلدونهای جدیدمو تو تراس بزارم کلی کار دارم و رفت عصر هم من رفتم خونه مامانم چون با سحر قرار داشتیم بریم دیدن دوستمون که عمل کرده بود کیشه صفراشو در اورده بودن واسه همین پارمیسو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم ابمیوه خریدیم و پیش به سوی دیدنش که کلی تو همین چند روز به نظرمون لاغر شده بود و کلی گفت و مان کردیم و دوستای دیگمون هم امدن و دو ساعتی به هوای دیدن مریض کنار هم بودیم تا اینکه شوهر سحر امد دنباالمون و رفتیم پارمیسو برداشتیم و به شوهری پیوستیم و با یک ماشین رفتیم یک دوری زدیم و و در اخر رفتیم اس برگر  و بعد خونه سحر و فیلم کفشهایم کو رو دیدیم که به نظرمون خیلی قشنگ بود جمعه عصر رفتیم خونه بنفش که مامانش و داداش کوچیکشو شام دعوت کرده بود و من کلی با ارین بازی کردم خیلی وقت بود ندیده بودمش واسه همین بهم خیلی چسبید شنبه تولد دوستم ازاده دعوت بودیم واسش یک پیراهن خریدم و عصر بعد ار اینکه حاضر شدیم رفتیم تولد و پارمیس کلی تو تولد کیف کرد و خوش گذروند به ما هم خیلی خوش گذشت کلی رقصیدیم و حرف زدیم موقع کادوها کلی ادا اصول اجرا کردیم که خاطره خوبی شد خخ موقع کادو من یکی گفت چراااااااااا قیمتشو نکندی منم که به اداهاشون وارد بودم گفتم خوب کردم بزار بدونه چقدر گرون خریدم خخ ی

یکشنیه صبح پریود شدم کلی درد داشتم من نمیدونم چرا جدیدا اینقدر درد دارم ... عصر سحر پیام داد بیا اینجا من تنهام منم حاضر شدم و شوهری اول منو رسوند بعد رفت سرکار اینقدر پارمیس ذوق زد که منو دید منم کلی چلوندمشو و باهاش بازی کردم و بعد هم رفتم کاچس درست کردم و خودم و سحر خوردیم و پارمیس هم دوقاشقی ما رو همراهی کرد و میگفت به به خلاصه شب شوهر امد دنبالم و قبلش هم رفتیم سی دی فروشی و تمام قسمت های سریال اسپرین رو که تا الان امده رو گرفتیم وای که چقدر قششششششششششششنگ بود همون شب 8 قسمت اولشو دیدم فکر کنم 5 صبح بود که خوابیدیم دوشنبه بلاخره تلسم شکسته شد و امد خونمون هم پرده هاشو زدن هم لوسترشو و من کلی خوشحااااااااال شدم و کلی تغییر دکور دادم باز تا به دلم نشست چیدمان خونم و شب سحرشون امدن و شام واسشون لازانیا درست کردم فرداش که سهشنبه باشه عصر رفتم خونه بنفش اما هیچی یادم نیست از اون روز چهارشنیه هم اصلا اتفاق خاصی نیوفتاد فقط عصر رفتم خونه مامانم تا اینکه 5شنبه سحر دوستهاشو گفته بود بیان به منم گفت بیا و من طبق معمول با شوهری رفتم و منو رسوند و خودش رفت سرکارش اون روز کلی خندیدیم یکی از دوستهای سحر هم تعطیلات رفته بود تایلند و واسه همه سوغاتی اورده بود و من هم صاحب یک سوغاتی دیگه شدم یک تیشرت صورتی البته واسه همه یک شکل اورده بود واسه همین کلی عکس بازی کردیم و شب هم شوهر من و سحر امدن و یکم حکم بازی کردیم و یک فیلم مسخره دیدم اسمش از ذهنم رفته فکر کنم اعترافات ذهن من بود یک همچین چیزی

جمعه مهمونیم بود مامان و بابا خودم وشوهر و سحرشون + پدربزرگم چون دیگه خونم کامل شده بود واسه همین شام دعوت کردم اول میخواستم قرمه سبزی درست کنم ام شوهر گفت نمیخواد از بیرون غذا میگیرم چون هم ظرفهای چینی ات جمع هست تو انباری خونه مامانت هم جا نداریم سفره بنداریم خونه کوچیک و..... خلاصه قانع ام کرد و منم از خدا خواستم خخ فقط میموند یک گردگیری حسااااااااابی که مادرشوهر چشاش برق بزنه و نتونه هیچ ایرادی بگیره و صبح جمعه قشننننننننننننگ در حال سابیدن بودم که بینش زنگ خونمونو زدن که از طرف امار امده بودن خلاصه اطلاعاتو دادم و رفت و باز رفتم سر برق اندازی خونه و بعد هم حموم و بعد خوشگلاسیون و منتظر مهمونهام شدم که اول پدربزرگم و بعد مادرشوهرشون و بعد مامانم و در اخر سحرشون موقع شام که شد سفارشاتو گرفتیم و شوهر زنگ زد که غذا رو بیارن که نیم ساعت بعد اوردن بعد از شام هم مامان و بابام بهم یک پاکت دادن که توش پول بود سحر هم نیم سکه مادرشوهم قابلمه گرانیتی پدربزرگمم پاکت پول کلی ازشون تشکر کردم و گفتم چرا اخه ما که خونه نخریدیم خلاصه اینکه خوش به حال من شد خخ همشو برداشتم واشه خودم خخ

شنبه عصر رفتم خونه بابام و دیگه هیچی یادم نمیاد و یکشنبه صبح همسایه امد خونم و واسم گلدون گیاه گل یخ اورد گفت گفتم نکنه اونروز از این گلدونهام خوشت امده باشه گفتم یک قلمه بزنم واست یک ساعتی پیشم بود و رفت عصر رفتم خونه بابام و با سحر رفتیم یک دوری بزنیم که نتیجه شد عوض کردن لیبل گوشیم و خرید قاب جدید واسه گوشیم دوشنبه هم به همین منوال عصر امدم خونه مامانم سحر هم بود و  شب شیرنی ماشین جدید شوهر خواهر شام رفتیم بیرون که بسیار ایده رستوران دلچسب بود و کلی عکس گرفتیم و بعد هم رفتیم خونه ما و فیلم بادیگارد دیدم که قشنگ بود سهشنبه من و مامانم از طرف اداره بابام همایش دعوت شده بودیم همونی که هر سال خانم فردوسی رو میومد اما امسال اقای رضایی رو گفته بودن خیلی از صحبت هاش خوشم امد بار علمیش فوق العاده بود خلاصه بعد هم من رفتم خونه مادرشو از قبل گفته بودم دیرتر میام  چهارشنبه هم شوهر گفت اینقدر ما این مدت رفتیم خونه دایی ام بگم شب بیان منم گفتم بگو اخه قبلا میخواست بگه گفتم باشه 4شنبه که یچه هاش فرداش تعطیل باشن و این شد که زنگ زد و گفت شب منتظرتونیم که قبول کردن حالا ساعت چند ساعت 6 عصر خلاصه تنها شامی که به ذهنم رسید تو این فرصت کم بتونم اماده کنم فقط الویه و سوپ شیر بود که تند تند اماده کردم یک گردگیری الکی خخ هم کردم و انار که داشتم دون میکردم رسیدن البته قبلش حاضر شده بودم وخوشگلاسون هم کرده بودم یک شکلات بزرگ اوردن و کلی خوش گذروندیم با هم و تا ساعت 3 پیشمون بودن و حسابی خوش گذشت کلی هم از دستپختم تعریف کردن و من همش رو هوت بودم تاره واسشون لبو هم درست کرده بودم کلی شب خوبی بود ساعت 3 که رفتن شوهر امد پیشم و کلی ازم تشکر کرد وبعد هم گفت فردا ظهر مهمون از ترکیه داره نمیرسه بیاد خونه منم همون شب به دوست کارشناسیم پیام دادم فردا نهار تنهام منتظرتم زود بیا که دیدم بیدار بود و جواب داد اخ جوون اگه بدونی چقدر دلتنگنم حتما حتما میام تا بیام ساعت 12 میرسم منم گفتم منتظرتم و بعد هم به دوستای سحر که همیشه منو همه جا دعوت میکنن و هر جا برن واسه منم سوغاتی میارن پیام دادم عصر تشریف بیارین که همه صبح اوکی رو داده بودن ساعت 9 بیدار شدم و قیمه بادمجون واسه نهار رو درست کردن برنج رو هم خیس کردم و رفتم سر کوچه دو بسته نون فانتزی گرفتم و قارچ و امدم خونه تند تند مواد اسنکمو درست کردم و ساندویچ سازمون زدم به برق و یک عالمه اسنک باهاش درست کردم واسه شب  الویه هم از شب قبل کلی اضافه امده بود که گفتم این هم واسه شب و تند رفتم دوش گرفتم و امدم برنجمو دم کردم و رفتم بادمجونهای قیمه ام روهم اضافه کردم و رفتم خوشگلاسیون کردم که دوستم رسید و واسم مجسمه تراش چوب دوتا طوطی روی شاخه اورده بود گفتم اگه خونه بخرم شماها چه میکنین خخ و بعد یک چایی خوردیم و یکمی حرف زدیم و من سالاد شیرازی درست کردم و نهار رو کشیدم و خوردیم دوستم کلی تعریف کرد گفت قیمه ات مثل قیمه حضرت شده عااااااالی گفت بی دلیل نیست شوهرت روز به روز اینقدر چاق میشه خخ بعد فیلم عروسیمو واسش گذاشتم ندیده بود و میوه و چایی هم خوردیم در حین دیدن فیلن کلی مرور خاطرات شد واسم کم کم ساعت 6 شد و سحر و دوستاش هم امدن اونها هم نفری یک شکلات واسم اوردن کلی عکس بازی کردیم و بعد به مامانمم زنگ زدم که تنهاست بیاد پیشمون که تا مامانم امد شام رو هم اوردم و شب خیلی خیلی خوبی بود و شب شوهر من وسحر هم امدن و شب خونه ما خوابیدن و ظهر جمعه از خواب بیدار شدیم و نهار رفتیم ته چین گرفتیم و تا عصر باهم بودیم که عصر سحرشون رفتن خونه خودشون و ما هم رفتیم خونه مادرشو شنبه هم فقط یادمه عصر رفتم پیش پارمیس

یکشنبه صبح از سرما بیدار شدم تا امدم تو پذیرایی دیدم اااا شومینه خود به خود خاموش شده شوهر رو بیدار کردم گفت وای خدا رحم کرده بعد دیدم پکیجمون هم کار نمیکنه بعد رفتم گاز رو روشن کنم دیدم اونم روشن نمیشه خلاصه رفتم دم در همسایه و ازشون پرسیدم گازشون قطع هست که گفتن نه خلاصه شوهر زنگ زد اداره گاز ناحییه شماره کنترل رو گفت و گفتن میان واسه پیگیری و بعد رفت  تو این فاصله همسایه امد واسم فرنی داغ اورد و گفت نهار بیاین خونه ما کلی تعارف کرد کلی ازش تشکر کردم و ده دقیقه بعد از طرف اداره گاز امدن و گفتن کنتورتون مشکل داشته به کل عوضش کردیم اینم از این ماجرا عصرهم پکیج کار قرار بود بیاد که به سحر و مامانم گفتم شما بیاین پیشم که پکیج کار هم امد و گفت خدا بهتون رحم کرده که تا الان نترکیده و چند تا قطعه رو باز کرد و برد و قرار شد فردا هماهنگ کنه بیاد خلاصه فرداش امد و نصب کرد

سه شنبه هم شوهر به مامانش اینا گفته بود از این به بعد سه شنبه ها شما بیاین خونمون انها هم قبول کرده بودن خلاصه شوهر گفت استانبولی درست کن منم صبح که بیدار شدم مواد استانبولی یاهمون لوبیا پلو رو درست کردم و برنجمو خیس کردم و انار دون کردم و مادرشو اینا ساعت 8 شب امدن منم اول چایی و میوه اوردم واسشون و بعد انار ساعت 9 هم برنجمو گذاشتم تا ساعت 10 که شوهر میاد اماده شده باشه که مادرشو گفت دیگه برنج نباشه که رفت و امد راحتتر باشه منم فهمیدم ااااا قرار پس سه شنبه ها کلا بیان و گفتم باشه حتما اینقدر از شام تعریف کردن من رو هوا بودم خخ ساعت 1 هم رفتن و شوهر کلی ازم تشکر کرد اخه قبلش همش بهم میگفت برنجت شفته نشه منم میگفتم تا حالا دیدی میگفت نه اما مواظب باش و از این حرفها

چهارشنبه ساعت 10 همسایه امد بهم گفت چایی گذاشتم بیا با هم بخوریم منم قبول کردم و رفتم کلی مهمون نوازی کرد اول همه جا خونش رو بهم نشون داد بعد تراس پر گل و گیاهشو که چقدر قشنگ بود کلی ازم پذیرایی کرد و در اخر یک ظرف کدو حلوایی بهم دائ یک ظرف مربا خونگی ورقه زردالو و سه تا قلمه از گل و گیاهاش اگه یک ساعت دسگه بودم فکر کنم هموجووووووووور بهم چیزی میداد خلاصه واسم رمز هم گذاشت که وقتی کفشامو اینجوری گذاشتم تنهام بیا پیشم و گفت یک روز با دخترم میایم عکسای عروسیتو ببینیم گفتم تشریف بیارین حتما حتما با اینکه از من بزرگتر اما خیلی خونگرم و انرژیش مثبت واسه همین خوشم امده ازش یک دختر دانشجو داره و یک پسر دبیرستانی خلاصه ماجرایی داریم با همسایه رو به روییمون عصر رفتم پارمیس بازی و شب شوهرها امدن و رفتیم یک دوری زدیم و و از اخر سر از خونه سحر دراوردیم و پیتزا سفارش دادیم و تا بیاد یکم حکم بازی کردیم

پنجشنبه واسه پارمیس سحر از یک هفته قبل وقت اتلیه گرفته بود واسه همین من و سحر و مامانم رفتیم اتلیه اما اصلااااااااااااااااااااا پارمیس همکاری نکرد و همش به عکاس ها میگفت برووووو خخ و به بدبختی چند تا عکس تونستیم انتخاب کنیم اما اونم اصلا لبخند نداره و با غرور تمام نگاه میکنه حالا اماده شد میزارم چون مدلهاش خیلی قشنگ بود گفتم به سحر پارمیس فقط به اتلیه خالش عادت داره خخ بعد هم شوهر سحر امد دنبالمون و بعد رفتیم با شوهری یکی شدیم و رفتیم نوتلا خوردیم اونم چه نوتلایی بس که زیاد بود صبحانه هم جوایگو بود واسمون خخ و بعد هم خونه سحرشون و فیلم دیدن اینبار فیلم خنده های اتوسا رو دیدیم که ای بد نبود به نظرم و بعد هم رفتیم خونمون و صبح تا بیدار شدم لنگ ظهر بود و شوهر رفت جوجه گرفت اورد و خوردیم و بعد من امدم پای وبم و شوهر رفت دنبال کارهاش ننوقتی وسط نوشتنم بودم زنگ زد حاضر باش میام دنبالت میخوایم بریم دیدن مادربزرگم که پاش شکسته منم ثبت موقت رو زدم که دیدم هی واااااااااااای من اینترنت قطع بوده و هیچی ثبت نشده بود فقط تنها کاری که کردم دو تا بک زدم و تو نت ذخیرش کردم که امروز امدم بقیه اش رو بنویسم اگه خدا بخواد خلاصه تند حاضر شدم و رفتیم خونه مادربزرگ شوهر که دایی اش هم امده بود با زن و بچش بنفششون هم بودن و بنفش ساندویچ مرغ درست کرده بود و خلاصه قبل دورهمی امدیم خونمون  شنبه هم تا پامو گذاشتم تو اشپزخونه که چایی دم کنم دیدم هی وای من زمین خیس شده قشنننننننننننننگ خواب از سرم پرید و شوهر رو بیدار کردم و زنگ زد پکیج کاره و گفت خاموشش کنین تا من بیام عصر خلاصه مامانم مهمونی بود اون روز به سحر گفتم پس تو پاشو بیا پیشم خلاصه امد و پکیج کاره هم امد و درستش کرد و گفت منبع رو هم واستون سفارش دادم دیگه عوضش کنم عالی میشه ایشاالله چند روز دیگه میاد که میام عوضش میکنم خلاصه لازانیا درست کردم و شوهرها هم امدن و یکم باهم بودیم و رفتن یکشنبه هم روضه مامانیم بود دقیقا یک ماه شد از روضه شروع کردم خخ سفره حضرت رقیه داشت زندایی ام که نذر کردم و شمع روشن کردم و خلاصه خوش گذشت با فامیل ها بعد هم فهمیدیم یکی از دخترهای فامیل دورمون به خاستگارش جواب مثبت داده و کلا موضوع حول همین چرخید خخ اخرش هم رفتیم خونه سحرشون که سالگرد ازدواجشون بود و کلی عکس بازی کردیم و در اخر فیلم خشم و هیاهو رو گذاشتیم و بعد لالا دیروز هم صبح سحر و مامانم امدن دنبالم و رفتیم بازار چون تولد دختر دایی ام بود عصرش و کادو خریدیم و عصر رفتیم تولد و باز کلللللللللللللی به پارمیس خوش گذشت و امروز هم که از صبح فقط دارم تمیز کاری میکنم 

پست پایین عکس خونه که قولشو داده بودمچشمک


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۸/٢٦ ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۸/٢۱ ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩٥/۸/۱۱ ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط دفترچه سپیده نظرات ()